دل گپ
دل گپ
در تنگ غروب غریبستان ٬ نفیری حیرت آلود تمام حجم شهر را پر کرد.
خبر این بود : زهرا به زهره سفر کرد.
ناگهان در این خزان خزیده به شهر ٬ رنگ گلپونه های باغ زرد شد ٬ نسترن در کنج باغ در پیله
پیچید ٬ نسیم بغض آلود به دامن باغبان خزید ٬ فائزه قاب عکس خاطرات خویش را به آب دیده
می شست و باغبان باغ نگاهش در نقطه ای بی نهایت گم بود.
در باغ ٬ پس هر سبزه ٬ زیر چتر نیلوفر ٬ در حاشیه ی شقایق ٬ زمزمه های حزن آلود بر پا
بود و همه هم ناله با آلاله های باغ می گریستند.
* * *
چند روزی است که بر درب باغ تندیس محجوب و محبوب زهرا را به قاب کشیده اند.باغبان هر
از گاهی به نم اشک غبار از چهره ی زهرا میزداید.
روحش شاد و یادش گرامی





