بی ظهور تو با شب های یلدایی چه کنیم 

ای خورشید بی غروب و ای بهار بی پاییز! بی ظهور تو شب های یلدای مان را فجری نیست و روزهای مان تیره و توفانی است.
چه یلداهایی که آمد و تو نیامدی و چه جمعه هایی که تیره تر از هر یلدایی گذشت.
تا کی ندبه و استغاثه؟ تا کی به امید جمعه نشستن؟ تا کی دعای فرج خواندن و دل به جمعه بستن و امیدواری؟
بیا و ببین انتظار فرجت چه ها با ما کرده و چون قاصدکان سرگردان آواره کوی توایم. بیا و ببین شب یلدای مان چه قدر بلند است. تو خود می دانی که همه شب های ما شبیه شب یلداست.
ای دریای بی ساحل و ای مولای عشق! بیا و ببین جمکرانت از این انتظار طولانی چه بغض ها در گلو دارد. بیا و ببین یا چه غمی دست به گریبانیم و از چه غمی، شب ها سر آسوده، بر بالین آرامش نمی گذاریم.
ای حضور مطلق! گاهی به خود می گوییم نکند رنجیده ای و عطر یاس ات را از ما دریغ می کنی، ولی باز به امید جمعه می نشینیم و از خدا می خواهیم ظهورت را.
به خود می گوییم شاید این جمعه ... و هر جمعه این را می گوییم و هر جمعه منتظریم و هر جمعه یک دیگر را امیدوار می کنیم و هر جمعه دل های مان را با چراغ نامت روشن می کنیم.